تبليغاتX
یکی بود،یکی نبود

یکی بود،یکی نبود

امید بهمنی

مهمانی شام

لیندی غرولند کنان وارد اداره ی ثبت احوال شد ، واز هفتاد پله که همچون سدی عظیم دربرابرش قدرت نمایی میکردند ،با پاهای کوتاه و مربعی شکل که در کفشی پاشنه بلند بود بالا رفت تا به طبقه ی ششم رسید .او ابتدا مانند موش صحرایی اندکی خم شد و از سوراخ کلید در به داخل نگاه کرد تا  اگر ارباب رجوعی داخل بود فورا پا به فرار بگذارد،ولی خوشبختانه کسی در آن جا جز چند همکار مرد او که خود را با پیراهن پشمی ، شلوار مشکی و  کفش های چرمی واکس نشده آراسته بودند.

لیندی ابتدا چشم های آبی خود را از فرط حالت خواب آلودگی مالید، و موهای کوتاه بلوند خود را مرتب کرد و بامتانت و وقار وارد اتاق 65 شد.لیندی به همه سلام داد وبا حالت مغرورانه ای که البته همه میدانستند که خود را گرفته است قدم قدم به طرف میز خود رفت و فورا بر صندلی چرخداری که فنرش دیروز پریده بود نشست،و صدای جیر جیری بوجود آورد که گوش همگان آزرده شد، ولی لیندی توجه ی به این صدا نداشت و فقط فکر میکرد و فکر میکرد و فکر.ناگهان جرج که خشمش فوران کرده بود فریاد زد:«میشود آن صدای زیبای دلنواز را قطع کنید؟»  ناگهان لیندی یکه خورد و به خود آمدو از کارش ابراز پشیمانی و درخواست بخشش کرد.

 به هر صورت که بود لیندی آن روز کسل و خسته کننده را پشت سر گذاشت.او هنگام باز گشت به خانه آگهی یک نمایش را که در آن اشخاص ثروتمندی در یک میهمانی شرکت میکردند دید آن هم با لباس های فاخر و غذا های خوش مزه و خوش رنگ.

بعد از ساعتی لیندی به خانه رسید و جعبه ی پست خود را چک کرد و یکی یکی خواند: قبض آب،قبض برق، قبض گاز، عقب افتادگی اجاره ، قسط عقب مانده ی بانک و......

 دیگر نمیدانست چه کار کند او به این حقیقت پی برده بود که تمام سی و پنج سال عمرش را تلف کرده است. در واقع نه کار درست و حسابی نه خانواده ای نه سرپرستی او هیچ چیز در این دنیا برای تکیه کردن به آن نداشت .

وارد خانه که شد هر کدام از لباس هایش را به طرفی پرت کرد و لباس راحتی پوشید و به رختخواب رفت تا کمی استراحت کند ولی این فکر مدام آزارش میداد که چرا؟ چرا؟ چرا؟ و چرا های دیگر او دیگر به آخر خط رسیده بود و از این زندگی سرطانی نفرت داشت ، انگار که در مردابی گیر کرده ای ولی کسی به جای کمک دارد تو را زود تر غرق میکند وتو دیگر نا امید میشوی چون کاری از دستت ساخته نیست.

ساعت ها برای لیندی به کندی میگذشت ولی چه میتوانست بکند؟

ناگهان لیندی فکری به سرش زد، دفتر تلفن کارمندان ثبت احوال را باز کرد و به شصت نفر زنگ زد و آنان را برای شام دعوت کرد.

سپس حساب بانکی خود را خالی کرد وبا تمام پس اندازش مواد اولیه ی شام مهمانی و از این قبیل را خرید وبرای مهمانی شاهانه ای آماده شد  که پیش غذایش سوپ سلطنتی بود، غذای اصلیش خوک کبابی و دسرش کیک خامه ای با ذغال اخته بود که یک روز طول کشید تا همه ی این غذا ها را آماده کند.

شب مهمانی فرا رسید، ومهمان ها یکی یکی میرسیدند و با موزیک شاد میرقصیدند وخوش بودند ، ولی لیندی هنوز در آشپزخانه بود و مضطرب و نگران سوپ را سرو میکرد سپس سینی چدنی بزرگی را که مادر بزرگش به او یادگار داده بود از گنجه در آورد و کاسه ی بزرگ سوپ را در آن نهاد. سپس به سختی آن را بلند کرد و به صورت تمرین با آن در فضای خالی آشپز خانه تمرین راه رفتن کرد.

در آشپزخانه باز شد و لیندی با کاسه ی بزرگی از سوپ به بیرون آمد و با صدای بلند گفت:سوپ سفید برای همه.   وبا این که حتی نصف آن افراد را، هم نمیشناخت با آن ها خوش  و بش میکرد و  میخندید ولی در کل از نتیجه ی کارش راضی نبود زیرا زن ها همان کت دامن و مرد ها با همان پیراهن پشمی آمده بودن و این نشان میداد که مهمانی را زیاد جدی نمیگیرند.

ولی لیندی باز هم تمام سعی خود را می کرد و پس از سرو غذای اصلی یکی از خانم ها با جرج دعوایش شد که لیندی طرف جرج را گرفت و از او حمایت کرد .ناگهان دعوا بالا گرفت و هر یک از میهمان ها عذری تراشیدند و از مهلکه فرار کردند تا این که همه رفتند.و لیندی ماند و یک دنیا کار خانه. دیگر خسته شده بودبه آشپز خانه برگشت و تکه های مثلثی کیک های خامه ای ذغال اخته راتماشا کرد که بسیار زیبا بودند ولی چه فایده چون دیگر کسی نیست که کیک هارا بخورد.

 لیندی به اتاقش بازگشت و بر روی کاغذی نوشت:اینجانب لیندی پارکر......

و سپس به شیروانی خانه اش رفت و با تشویش به طنابی که از  سقف آویزان بود نگاه کرد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:18  توسط امید بهمنی  | 

سورنا

سپهبد سورنا (رستم سورن پهلو) (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) یکی از سرداران دلیر سپاه ایران در زمان اشکانیان است.بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»


سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قرن اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، بااین وجود به احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]

سورنا (سورن پهلو) یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ در زمان اشکانیان است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی کرد و روم یها را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شکستگی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می‌بست. به دليل محبوبيت سردار سپهبد سورنا نزد ايرانيان ، خياباني به نام ايشان در تهران وجود دارد.


وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند می‌باشد. (نمونه دیگر این واژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته‌است)[۳]. از دیگر نام‌آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی می‌دانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان می‌دهد[۴].

ژول سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و کراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند که سرزمینهای پهناوری را که به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره می‌کردند. آنها در سوم اکتبر سال ۵۶ پیش از میلاد در نشست لوکا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند[۵].


کراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی برایران، دستیابی به گنجینه‌های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر میپروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود[۶].

کراسوس (رییس دوره‌ای شورا) با سپاهی مرکب از۴۲ هزار نفر از لژیون‌های ورزیده روم که خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشک۱۳) پادشاه اشکانی، سورنا سردار نامی ایران را مامور جنگ با کراسوس و دفع یورش رومی‌ها کرد. نبرد میان دو کشور در سال ۵۳ پیش از میلاد در جلگه‌های میانرودان و در نزدیکی شهر حران یا کاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و اسیر کند. کراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومی‌ها موفق به فرار گردیدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود [۷].

افسران رومی درباره شکستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورنا فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاکتیک و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشک کوچکی از آب حمل می‌کرد و مانند ما دچار تشنگی نمی‌شد. به پیادگان با مشکهایی که بر شترها بار بود آب و مهمات می‌رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژهای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می‌پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان کمانهایی تازه اختراع کردهاند که با آنها توانستند پای پیادگان ما را که با سپرهای بزرگ در برابر انها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست کرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبینهای دوکی شکل بودند که با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب می‌شد. شمشیرهای آنان شکننده نبود. هر واحد تنها از یک نوع سلاح استفاده می‌کرد و مانند ما خود را سنگین نمی‌کرد. سربازان ایرانی تسلیم نمی‌شدند و تا آخرین نفس باید می‌جنگیدند. این بود که ما شکست خورده، هفت لژیون را به طور کامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد[۸].

جنگ حران که نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پیدرپی برای اولین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آنروز سایه افکند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

همانگونه که دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را درشرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود درخاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورنا بر کراسوس و شکست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیک به یک قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو کشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام درسپاه خود توجه بیشتری بنمایند [۹].

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت می‌کردند بزیر افکند. سورنا در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت [۱۰].

اما شوربختانه سورنا هیچ بهره‌ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت[۱۱].

البته تاریخ یک‌بار دیگر در زمان پادشاهی شاه‌صفی صفوی تکرار شد و امام‌قلی‌خان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگ‌های ایران و پرتغال، آزادکننده بحرین و قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش به‌دست پادشاه خونریز شهید شد[۱۲]. شاه‌صفی (۵۲ – ۱۰۳۸ خورشیدی) پادشاهی متعصب و ستمگر بود. وی دست به کشتار ۱۲۰۰۰ تن در قزوین زد؛ شاهزادگان و خاندان سلطنتی را کشت یا کور نمود؛ دستور قتل فرماندهان ارتش را صادر کرد؛ بخش‌های گسترده‌ای از ایران از دست داد و تنها شاهی بود که سخن‌گفتن به زبان فارسی را با خشونت در دربار ایران ممنوع ساخت و ترکی را جایگزین آن ساخت. سرانجام او نیز مرگ در اثر زیاده‌روی در مصرف تریاک بود. [۱۳].

[ویرایش] در جنگ
چهره بازسازي شده فرمانده رستم سورن پهلو

سورنا در زمان پادشاهی اشک سیزدهم اُرد اول اشکانی، سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان(نبرد حران) فرماندهی کرد و رومیان را که تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار به سختی شکست داد. در این جنگ کراسوس، پسرش و بیشتر سربازانش نابود شدند که این، بزرگ‌ترین شکست رومی‌ها از ایرانیان در طول تاریخ بوده‌است.

کراسوس که قصد داشت به تقلیداز اسکندر، ایران و هند را فتح کند، از سورنا، سردار ایرانی، شکست خورد و خود









منابع


1. ↑ کتاب زندگی‌نامه کراسوس | برگهٔ ۲۱
2. ↑ فرهنگ معین
3. ↑ دکتر بهرام فره‌وشی. ایرانویچ. چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۶۵.
4. ↑ مجله دانشکده ادبیات، سال ۱۲، شماره ۲، بهمن سرکاراتی
5. ↑ تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
6. ↑ دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..
7. ↑ دکتر عبدالحسین زرین‌کوب. «اشکانیان». روزگاران (تاریخ ایران). چاپ سوم، ۱۳۸۰، ص..
8. ↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
9. ↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
10. ↑ دکتر محمد معین. فرهنگ معین جلد پنجم. ترجمهٔ م. انتشارات امیرکبیر،
11. ↑ ر.گریشمن. «اشکانیان». ایران از آغاز تا اسلام. ترجمهٔ محمد معین.
12. ↑ دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی. سیاست و اقتصاد در زمان صفویه.
13. ↑ محمدعلی علوی کیا. تاریخ ایران و جهان (۲). ص ۱۳۰.

‎‎
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:45  توسط امید بهمنی  | 

جومونگ تاریخ ایران را به یغما برد

[تصویر: 28839_787.jpg]
نویسنده وبلاگ «تلویزیون مجازی» در مطلبی آورده است: بدبختانه عدم شناخت نسل امروز نسبت به تاریخ باشکوه ایران باعث شده است که بسیاری از داشته‌های خویش را در دستان دیگران ببینیم و لذت هم ببریم!

سریال افسانه جومونگ (ساخته کشور کره جنوبی) در واقع بخشی از تاریخ ایران را ربوده است. آنها نام ارمنستان را لاک گرفته و بر آن سرزمین «بویو» گذارده‌اند فرمانروایی ایران را هم سلسله «هان» نامیده‌اند. در تاریخ سلسله (هان) سواره نظام زره‌پوش وجود ندارد این سواره نظام بنا بر همه اسناد تاریخی مربوط به ارتش پارت ایران بوده است.
یکی از افسران سپاه آهنین ایران در دوران اشکانی (۱۲۳/۱۲۴ تا ۸۸/۸۷ پیش از میلاد) در پایین عکس دیده می‌شود:
[تصویر: 28835_359.jpg]
وقتی از درگیری دولت هان با یاغیان صحبت می‌شود و بدین خاطر، بویو دست به حمله به مناطق اطراف خود می‌زند، در واقع زمانی است که فرمانروایی ایران با یاغیان هوسپائوسینس (شورشگر تازی) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور مشغول جنگ است در ضمن مهمترین نکته آنکه گرفتن گروگان از خاندان نافرمان نسبت به فرمانروایی تنها در ایران باب بوده است مهرداد پادشاه اشکانی در ارمنستان (بخاطر آنکه بی طرفی کشورش را زیر پا گذارده و از رومیان حمایت نمود) وارد کارزار شده و آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار خویش نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد. رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان شاه بر صندلی پادشاهی به جای آرتاواز قرار داد. کشور بی ریشه کره با استفاده از تمثیل‌های ایرانی برای خود تاریخ می‌سازد در سریال یانگوم نخستین رستم زاد (سزارین) را به یانگوم منتسب کردند و حال در دل تاریخ اشکانی ما برای سرزمین چوسان خود هویتی حماسی می‌سازند. باید با هزار درد افسوس گفت به خاطر عدم توجه رسانه‌های مسئول نسبت به هویت و تاریخ ملی ایران کشورهایی نظیر کره بجای ما، آنها را به نام خود نموده و در نهایت ما می‌مانیم و مشتی تاریخ غیر ایرانی!
[تصویر: 28838_582.jpg]
به قول «ارد»، بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی: سرزمینی که اسطوره‌های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می‌کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند.
برای شناخت بیشتر و بهتر تاریخی که کشور کره جنوبی به یغما برده است نظر شما را به بخش‌های از تاریخ دودمان اشکانیان و پارت‌های ایران جلب می‌کنم:
[تصویر: 28837_845.jpg]
به مهرداد دوم پادشاه ایران زمین گفتند در کشورداری صبوری کنید اردوان پدر شما و همین طور فرهاد پدر بزرگتان خیلی زود کشته شدند. مهرداد گفت در حالی که هوسپائوسینس (شورشگر تازی) و گوردی ین، آدیابن و اُسرائن در باختر و سکاییان در خاور به جان مردم ایران افتاده و کشتار می‌کنند سکوت و نرمش به چه معناست. کشته شدن در این شرایط بسیار با ارزش تر از زندگی در خفت و ننگ است.

شجاعت پادشاه ایران مهرداد اشکانی گویای این سخن ارد بزرگ است که: برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
مهرداد دستور داد ارتش ایران بازسازی شود استراتژی نظامی خاص اشکانیان، جنگ‌های نامنظم توسط کمانداران ورزیده بود که شالودهء ارتش اشکانی را تشکیل می‌دادند. گروه‌های سوارکار چالاک و کمانداران قابلی که می‌توانستند در حال سوارکاری، از هر سویی، هر هدفی را نشانه روند. علاوه بر این، تمرینات گروهی پیوسته آنها،در میدان نبرد، الگوهای نامنظم ولی هدفمندی از حرکت اسب‌ها را ایجاد می‌کرد، که به نحوه ای غیر قابل پیشبینی،به هر سمت و سویی می‌تاختند و به طور فردی یا گروهی شلیک می‌کردند. بخش دیگر سپاه مهرداد دوم سواره نظام زره‌پوش ایران که در باختر به آن سوارکاران شوالیه و در خاور به آنها سوارکاران آهنین می‌گفتند تشکیل می‌داد تمام بدن آنها و حتی بدن اسب‌هایشان پوشیده از آهن بوده و بدین شکل هر سپاهی را شکافته و به تسلیم وادار می‌نمودند.
[تصویر: 28836_715.jpg]
فرمانروای ایران یاغی هان باختر و خاور را مطیع خویش نمود و با ووتی فغفور فرمانروای چین از سلسله هان (۱۴۱ تا ۷۸ پیش از میلاد) روابط سیاسی و بازرگانی برقرار نمود.
مهرداد دوم دوباره شکوه را به ایران بازگرداند …
منبع: تابناک




یکی از دوستانم خواست تا این مطلب را انتشار بدهم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 19:20  توسط امید بهمنی  | 

ماجرای کلاه آقای بهروزی

 

ماجرای کلاه آقای بهروزی

 

آقای بهروزی کلاهی داشت که با ارزشترین چیزش بود و یادگار پدر مرحومش بود.او هر جا که می رفت کلاهش را با خود می برد. او بعد از ماه ها فرصت این را پیدا کرد که مسافرت برود. از این رو بلیط اتوبوسی خرید.

در میان راه که به شهری رسیده بودند او سرش را از پنجره بیرون کرد تا شهر را خوب ببیند اما باد کلاهش را برد.او از راننده خواهش کرد که نگه دارد اما راننده گفت:توقف در این محل ممنوع است و پس از مدتی نگه داشت وآقای بهروزی پیاده شد.او همه جا را دنبال کلاهش گشت اما آن را پیدا نکرد. سپس نشست و گریه و زاری راه انداخت. بعد از مدتی فکر کرد که بهتر است کلاهی همانند آن را بخرد تا از نبودن کلاهش زیاد ناراحت نشود; او تصمیم گرفت که به کلاه فروشی بزرگ شهر برود و کلاهی مثل کلاه خودش بخرد. در راه مردی به او برخورد کرد و عذرخواهی کرد کلاه روی سرش خیلی اشنا بود.وقتی آقای بهروزی کلاهی را انتخاب کرد و خواست آن را بخرد دید که کیف پولش نیست.بیاد آوردآن مرد جیب بر را.سپس تصمیم گرفت که به بانک برود و پول بگیرد. در راه به چند بچه برخورد که از او خواستند که با آنها بازی کند.آقای بهروزی که مردی مهربان بود نتوانست که در خواست آنها را رد کند،بچه ها به او گفتند که با ما تفنگ بازی کن.او گفت من که تفنگ ندارم،بچه ها به او تفنگ هفت تیر اسباب بازی دادند.او با آنها بازی کرد وبعد از بازی تفنگ را به آنان پس داد.اما بچه ها گفتند:تفنگ برای خودت.اقای بهروزی گفت به عنوان یادگاری بر میدارم. سپس به بانک رفت و دید که دزدی دارد منشی بانک را با اسلحه ایی تهدید می کند و می گویدیالا پول ها را رد کن بیاد»،اما چیز قابل توجه دزد این بود که کلا آقای بهروزی را سرش گذاشته بود.آقای بهروزی اول به پلیس زنگ زد بعد یواشکی پشت سر دزد رفت وتفنگ را به کمر او زد و گفتاسلحه رو بده به من». دزد هم که نمیدانست تفنگ او اسباب بازی است تفنگ را به او داد و آقای بهروزی کلاهش را پس گرفت در این موقع پلیس رسید و دزد را تحویل گرفت و مردم برای او دست زدند بعد از این ماجرا آقای بهروزی تصمیم گرفت که ادامه سفر خود را با قطار برود.در میان راه باز هم آقای بهروزی سر خود را از پنجره بیرون آورد و باد کلاه او را برد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 13:51  توسط امید بهمنی  | 

مسابقه لباس ها

مسابقه لباس ها

 نویسنده:Barbara Hoskins

ترجمه :امید بهمنی

وندی می گه:فردا تو مدرسه مسابقه لباس هاست.

امّی می پرسه:آیا تو لباس داری؟

وندی می گه:بله یه لباس دارم.این یه رازه.

امّی می گه:من لباسی ندارم.اصلا من هیچ نظری ندارم.

***

وندی می گه:سلام بن.آیا تو لباسی داری؟

بن می گه:بله من امروز درستش می کنم.

امّی می پرسه:اون چیه؟

بن می گه:ببخشید من نمی تونم بگم.این یه رازه.

***

امّی می پرسه:اون چی می خواد درست کنه؟میایی تعقیبش کنیم؟

وندی می گه:باشه.

***

وندی می گه:بن رفت داخل اون رستوران.

امّی می گه:اون نمی تونه تو رستوران یه لباس بخره.

***

امّی می گه:اون اومد بیرون.قایم شیم.

وندی می گه:بن تعدادی بشقاب کاغذی داره.

امّی می پرسه:بن با اون بشقابا چی می تونه درست کنه؟

***

امّی می گه:نگاه کن.بن مقداری رنگ سبز وخاکستری میخره.

وندی می پرسه:آیا اون می خواد یه لباس ترسناک درست کنه؟

***

امّی می گه:تعقیب کردن بن خیلی جالبه.

وندی می گه:آره ما کارآگاه های خوبی هستیم.

امّی می پرسه:اما بن چه لباسی می خواد درست کنه؟

***

وندی می گه:اون همه چیزو تو یه جعبه می زاره.

امّی می گه:اون یه جعبه بزرگـــه.

وندی می پرسه:آیا اون می خواد یه لباس رباطی درست کنه؟

***

امّی می گه:بریم خونه.حالا من می تونم یه لباس درست کنم.من یه نظر دارم.

وندی می گه:اون چیه؟

امّی می گه:این یه رازه.

وندی می گه:باشه فردا میبینمت.

***

امروز روز مسابقه لباس هاست.بچه ها همه در سالن مدرسه جمع شده اند.

***

وندی می گه: امّی تو با این لباسا،یه کارآگاهی.

امّی می گه:درسته و تو هم با این لباسا،یه آشپزی.

وندی می گه:لباس تو فوق العاده است.

امّی می گه:ممنونم.بن کجاست؟

وندی می گه:من نمی دونم.اما دیوید اونجاست.

امّی می گه:وای دیوید با این لباس،مثل دوربین شده.

دیوید می گه:یه آشپزویه کارآگاه.چه لباسای قشنگی.

امّی می گه:ممنونم.اما بن کجاست؟

دیوید می گه:تو کاراگاهی.تو به من بگو.

وندی می گه:اون اینجاست.

بن می گه :سلام.

امّی می گه:تو با این لباسا،مثل ماشین مسابقه شدی.نظر فوق العاده ایه.

دیوید می گه:چطوره عکس بندازیم؟

سپس معلم آنها از ایشان یک عکس یادگاری گرفت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 18:12  توسط امید بهمنی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:26  توسط امید بهمنی  | 

خپل وماهیگیر

یکی بود،یکی نبود.توی این دنیای بزرگ یک سرزمین کوچکی بود ،که آنجا پیرمرد

ماهیگیری زندگی می کرد.درآن سرزمین موش های زیادی زندگی می کردند.آنها همیشه تورهای پیرمرد را می جویدند وآنها را پاره می کردند.پیرمرد دیگر عصبانی شده بود به همین خاطرگربه ایی خرید تا موش ها را بگیرد اما، گــربه خیلی تنبل و خپل بود به همین دلیل پیرمرد ماهیگیر نام او را خپل گذاشته بود.خپل به جای اینکه موش ها را بگیرد می رفت سراغ ماهی هایی کـــه ماهیگیر می گرفت و آنها را یه لقمه چرب میکرد،شاید هم یک لقمه راست. خپل خیلی مغرور بود و اصـــلا توجه ایی به موش ها نداشت.هیچ موقع خود را برای گرفتن موش ها خسته نمیکرد.کارش شده بود فقط خوردن و خوابیدن.روزی پیرمـــرد سر خپل داد زد و او را بیرون کرد.اما، خپل خیلی خود را قبول داشت فکر میکرد بدون ماهیگیر هم میتواند زندگی کند.

دیگر شب شده بود و خپل خیلی گرسنه شده بود،پس با خود گفت:«بهتر است موشی بگیرم و بخورم،مثلا ناسلامتی من گـــربه ام و می توانم موش های زیادی بگیرم اما چون من رژیم هستم!برای شام یکی کافی است».خپل نگاهی به دور و ور انداخت دیدی موشی کنار سوراخی ایستاده است،چند لحظه بعد موش دیگری آمد و با هم گرم صحبت شدند.خپل گفت:«خوبه رژیم از فـــردا شروع میشه».خپل که مدت زیادی موش نگرفته بود در ضمن خیلی هم چاق شده بود ریزه کاری های موش گرفتن را فراموش کرده بود و به آن فرزی قبل نبود.خپل خیز برداشت و پرشی به سمت موش ها کرد،اما موش ها جا خالی دادند و رفتند توی سوراخ،برای همین سر خپل بیچاره به دیوارخورد و باد کــرد.موش ها هم یک عالمه به خپل خندیدند واو را مسخره کردند.خپل خیلی ناراحت شد اما گفت:«این مـــورد استثنایی بود.دفعه بعد حتما مـــوش می گیرم ، یا شاید موش بگیرم».خپل چند بار دیگر به موش ها حمله کرد اما نتوانست آنها را بگیرد.او خسته و کـــوفته رفت به طرف ساحل.دید مردی دارد یک ماهی را برای شام اش می پزد.دل خپل آب افتاد.مــرد ماهی را از روی آتش در آورد و آنرا در بشقابی گذاشت و رفت که آب بیاورد.خپل از این فرصت استفاده کــرد و ماهی را به دهان گرفت و رفت.همینطور می رفت کــه سنگ بزرگی را دید رفت پشت آن قایم شد و ماهی را یک لقمه چرب کرد،سپس میو میویی کرد و رفت در بندرگاه تا بخوابد.او نزدیک آب خوابیده بود.صبح وقتی مردم داشتند بارها را جابجا می کردند،جعبه ایی به خپل خورد و او به دریا افتاد.از آن طرف پیرمرد ماهیگیر داشت ماهی می گرفت که خپل به تورش افتاد،او خپل را بالا کشید،دید همان گــربه تنبل است.با خــود گفت:«او حتما از کارش درس گرفته و می داند که تنهایی نمیتواند زندگی کند،شاید هم درس نگرفته باشد.اما من اورا نگه میدارم».از آن روز به بعد خپل دیگر کم کم راه می افتاد و موش ها را می گرفت.پیرمرد هم از اینکه خپل سرش به سنگ خورده بود خوشحال بود.اما خپل گه گاهی  ماهی ساردینی پیش ماهیگیر می دزدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:26  توسط امید بهمنی  | 

ماهی قرمز کوچولو

ماهی قرمز کوچولو

 

 ماهی قرمز کوچولو در خلیج فارس زندگی می کرد .او نزدیک ساحل بود و مردم سعی می کردند او و ماهی های دیگر را بگیرند . البته چون او کوچک بود از سوراخ های تور فرار می کرد و می ترسید از ساحل دور شود و به دریای آزاد برود زیرا در آن جا کوسه و نهنگ و حیوانات وحشی بود و او جان خود را از سر راه نیاورده  بود تا تقدیم کوسه ها و نهنگ ها  کند. از زندگی نزدیک ساحل خسته بود و از دریای آزاد ترس داشت و به فکر چاره می گشت تا از دریای خلیج فارس بگذرد و به دریای عمان برود . فکر کرد و فکر کرد تا راه حلی به ذهنش برسد ولی نرسید با خود به یاد آورد که مادر به او گفته بود هر وقت که سئوالی داشتی پیش ماهی دانا برو و سئوالت را بپرس . او جواب همه سوال ها را می داند و جوابشان را به همه می گوید خلاصه ماهی قصه ی ما رفت و رفت تا پیش ماهی دانا رسید و مشکلش را با او در میان گذاشت . ماهی دانا گفت تو باید یک سال پیش من بمانی تا بتوانی از این جا بروی اما پشیمان می شوی . ماهی هم لج کرده بود و گفت : «اشکالی ندارد.» ماهی کوچولو هم یک سال تمام پیش ماهی دانا ماند . ماهی دانا ابتدا به او چرب زبانی را آموخت و بعد هزاران هزار جُک که تا به حال کسی آن ها را نشنیده بود به او یاد داد و او را وادار به حفظ جُک ها کرد . ماهی کوچولو خیلی از کار ماهی دانا تعجب می کرد ولی منتظر می ماند تا یک سال تمام شود . دو روز قبل از تمام شدن سال ماهی دانا از شیره ی میوه های دریایی رنگی سفید درست کرد و او را راه راه کرد، مثل گورخر، اما به رنگ قرمز و سفید .

ماهی دانا به او گفت :« حالا تو مثل یک دلقک ماهی شدی »

 ماهی قرمز گفت :« دلقک ماهی دیگه چه جونوریه ؟ »

ماهی دانا گفت : دلقک ماهی با جک گفتن همه را می خنداند حالا تو باید بروی اما می توانی دو روز دیگر بروی تا یک سال کامل پیش من باشی .

ماهی قرمز قبول کرد و پرسید : اگر کوسه یا چیزی شبیه به آن را دیدم چه کار کنم ؟

ماهی دانا گفت : با چرب زبانی به آن ها بگو : اگر مرا آزاد کنید من هم برای شما جُک هایی می گویم که تا به حال کسی آن ها را نشنیده باشد  . مطمئنم قبول می کنند من آن ها را می شناسم .  برایشان دو تا سه تا جُک تعریف کن . وقتی آن ها از خنده روده بر شدند فرار کن . مطمئن باش دنبالت نمی کنند .

ماهی خوب به حرف های ماهی دانا گوش کرد و بعد از دو روز از او تشکر کرد و راهی سفر شد . در راه حیواناتی وحشی بودند که ماهی قرمز با آن ها مواجه شد و سرانجام همه آن ها از خنده روده بر شدند آخر به عروس های دریایی رسید ولی عروس ها دریایی زبان ماهی کوچولو را نمی دانستند . بلاخره یکی از عروس های دریایی شوک برقی به ماهی کوچولو زد که ماهی کوچولو بیهوش  شد .وقتی به هوش آمد دید روی لاک پشت دریایی است . او از لاک پشت خواهش کرد تا او را به دریای عمان ببرد . لاک پشت دلسوز هم قبول کرد .

  او دریای عمان رسید ولی دید صید ماهی در دریای عمان بیشتر از خلیج فارس است . او گفت : « چه کنم ؟ چه نکنم ؟  کجا برم ؟»با خود فکر کرد به اقیانوس هند بروم بهتر است . چون آنجا خیلی بزرگ است و ماهی های وحشی زیادی دارد پس حتماً صید کمتر است . او با هزار زحمت خود را به اقیانوس هند رساند باز دید صید ماهی آنجا از دریای عمان هم بیشتر است که حتی در دریای آزاد به وسیله کشتی های خیلی بزرگ ماهی می گیرند . ماهی کوچولو به یاد حرف ماهی دانا افتاد که گفته بود  : پشیمان می شوی و از لجبازی خود شرمنده .

در همان حال پلیکانی او را در دهان خود گذاشت و رفت تا به بالای خلیج فارس رسید . نزدیکی های  ساحل بود در همان لحظه تیراندازی، برای تمرین تیر به ساحل آمده بود، او پلیکانی دید و تیری به سینه ی پلیکان زد . و ماهی کوچولو از دهان پلیکان به دریای خلیج فارس افتاد و از خوشحالی فریادی سر داد و گفت : هیچ جا مثل خانه خود آدم نمی شه .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:49  توسط امید بهمنی  | 

گنج

 

گنج

 بچه ها شنیده بودند زیر درخت قدیمی گنجی پنهان است ، برای همین یک روز تصمیم گرفتند که به آنجا بروند و گنج را در بیاورند پس به راه افتادند تا رسیدند به درخت قدیمی و زمین را کندند و کندند و کندند و خیلی خیلی به پایین رفتند تا به تونلی رسیدند . از آن تونل عبور کردند تا به گنج رسیدند ماری بزرگ و وحشتناک  روی آن نشسته بود. او  نگهبان گنج بود .مار یکی از بچه ها که مهدی نام داشت راگرفت و خورد ناگهان مهدی از خواب بیدار شد و گفت : خدا مرا  را بیامرزد، حتما مرده ام و،این چیزها را هم که می بینم مال آن دنیاست .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:41  توسط امید بهمنی  | 

آریو برزن

آریو برزن

 

TinyPic image

 آریو برزن یکی از سرداران بزرگ ، دلیر،  شجاع و فداکار ایرانی است که در زمان هخامنشیان و داریوش سوم (1)  آخرین پادشاه هخامنشی زندگی می کرد .

 داریوش سوم در هیچ یک از جنگ ها  با رومیان پیروز نشد و همیشه شکست میخورد .

در زمانی که اسکندر مقدونی (2) به ایران حمله کرد و شهرهایی مانند شوش (3) و بابل (4) را گرفت و می خواست از دربند پارس (5) بگذرد ، آریو برزن بر بالای صخره ها ایستاد  .

وقتی آخرین سپاه اسکندر وارد دربند پارس شد ، او به سربازانش دستور داد تا سنگ هایی عظیم بر سر رومیان بریزند . وقتی که سربازان سنگ ها را به پایین  پرتاب کردند خیلی از رومیان مُردند ولی اسکندر دستور داد سپرهای خود را روی سرشان بگیرند تا سنگ ها نتوانند ، مغز سربازان مقدونی را متلاشی کنند و از صخره ها بالا بروند . ولی آریو برزن دستور داد تا سربازان تیر و کمان ها را بر دارند و سربازان دشمن را از زیر سپر ها هدف گیرند . بعد از مدتی که تعداد بسیار زیادی از سربازان مقدونی مردند ، اسکندر دستور عقب نشینی داد با این حال سپاه اسکندر بزرگ تر از سپاه آریو برزن بود .

اسکندر دنبال کوره راهی بود تا از پشت سر آریو برزن را غافلگیر کند . او با سردارانش مشورت کرد ولی راهی نیافت . او از پیشگو و ... پرس و جو کرد

ولی راهی نیافت .

از آخرین کسانی هم که سوال کرد اسیران بودند . یکی از اسیران که پیرمرد چوپانی بود و اهل همان منطقه بود گفت من کوره راهی بلدم .

ولی شما با این همه سلاح نمی توانید از آنجا عبور کنید خطرناک است . اسکندر کمی با او چرب زبانی کرد ولی اسیر مدام میگفت : خطرناک است .

ناگهان اسکندر از کوره در رفت و او را تهدید به مرگ کرد .

چوپان هم از ترس مرگ گفت : آماده برای رفتن شوید .

اسکندر سپاهی جداگانه در چادر های خود گذاشت و آنها را به دست دو نفر به نام های کراتر (6) و مل اگر (7) داد . اسکندر گفت : هیچ وقت آتش ها را خاموش نکنید . تا آریو برزن فکر نکند که من در سپاه نیستم .

اگر ما داشتیم شکست میخوردیم شما هم به ما ملحق شوید و اگر بلعکس شما زود از دربند پارس بگذرید و به سمت پایتخت حرکت کنید .

خلاصه اسکندر به پشت آریو برزن رسید و او را غافلگیر کرد اما آریو برزن با سربازان کمی که داشت اسکندر را نادیده گرفت  و به سمت تخت جمشید ( پرسپلویس ) (8) حرکت کرد .

از آن طرف سپاه های دیگر اسکندر از راه رسیدند . نام فرماندهان این سپاه ها آمین تاس - فیلو تاس - سینوس - پرمینون -کراتر و مل اگر بودند .

حالا آریو برزن در محاصره کامل بود . حتی مردم شهر هم در را بر روی او باز نمی کردند .

بعضی از مردم می گفتند : ما نباید پایتخت افسانه ای خود را به همین راحتی به دست بیگانگان دهیم .

بعضی ها می گفتند : سپهر داد ( 9) نتوانست اسکندر را شکست دهد حالا آریو برزن میتواند ؟

در ضمن اسکندر قول داده تا مردمی که تسلیم شده اند را در همان سمت و مقام

خود بگذارد .

 تعداد کسانی که می خواستند شهر را تسلیم کنند بیشتر از کسانی بود که می خواستند بجنگند و شجاعانه برای کشور خود بمیرند . پس کسانی که می خواستند بجنگند به فراهم کردن شمشیر و اسب مشغول شدند و تیرداد (10) رئیس خزانه دربار نامه ای به اسکندر نوشت و گفت : شهر و مردم تسلیم اند . هر وقت که خواستی به شهر ما بیا و بر ما پادشاهی کن و خزانه را غارت کن .

از آن طرف آریو برزن ، سربازانش را آرایش نظامی می کرد . در همان لحظه سربازی پرسید : ای سردار بزرگ آیا الان که داریوش سوم نا پدید شده برای تاج و تخت می جنگیم ؟

آریو برزن گفت : آن وقت که دربند پارس بودیم بله ولی حالا برای ایران عزیز می جنگیم .

سپس اسکندر دستور حمله را صادر کرد . دقایقی بعد آریو برزن به همراه آخرین  سربازش بر زمین افتاد .

1- آخرین پادشاه هخامنشی است که چندی قبل از کشته شدن فلیپ دوم(پدر اسکندر) به تخت نشست. او ابتدا می خواست با مقدونی ها بجنگد؛ چون  از طرف آن ها احساس خطرمی کرد؛ اما وقتی شنید که فلیپ مرده است ، خیالش راحت شد . او هیچ گمان نمی کرد که از طرف پادشاه جوان مقدونی خطری به ایران برسد .

2-           اسکندر مقدونی ، مشهور به اسکندر گجستک ( ملعون ) یا کبیر . او در سال 356 قبل از میلاد متولد شد . در سال 336 ق .م به تخت پادشاهی نشست . و در سال 323 ق.م درگذشت . تاریخ نویسان قدیم ، نام او را الکساندر گفته اند . نام پدرش فلیپ دوم و نام مادرش اُلمپیاس بود . هم پدرش شاه بود و هم مادرش دختر پادشاه ملس ها . محل تولد او را شهر پلا دانسته اند . او با حمله به ایران و شکست دادن داریوش سوم ، به 225 سال پادشاهی هخامنشیان در ایران پایان داد .

3-           شهری در خوزستان است که پایتخت کشور ایلام قدیم بود . در عهد هخامنشیان ، شوش به عنوان یکی از چهار پایتخت ایران محسوب می شد . شهر شوش کنونی ، از شهرهای نزدیک دزفول است . بقایا ی چند دولت مانند ایلام ، بابل ، هخامنشی ، ساسانی و دولت های اسلامی در شوش به جا مانده است . گفته می شود که قبر دانیال نبی ( یکی از پیامبران ) هم در شوش است .

4-           در یونانی ، این لغت به معنای ستاره مشتری است . اما این نام به شهری گفته می شود که در وسط عراق قرار داشت . در قدیم چون عراق را وسط عالم تصور می کردند ، می گفتند : «بابل ، وسط عالم است . » این شعر که از شهر های هفت گانه عراق کهن به حساب می آمد ، در کنار رود فرات و قسمت شرقی آن واقع شده بود . می گویند که این شهر را یکی از پیامبران بنا نهاد .

5-           اسم امروزی آن ، تنگ تک آب است .

6-           یکی از فرماندهان پیاده نظام اسکندر بود که در حمله به ایران شرکت داشت .

7-           از فرماندهان سواره نظام در سپاه اسکندر بود . گفته شده است که فرماندهی یک هزار نفر از تیر اندازان اردوی اسکندر را در اواخر حکومت هخامنشی به عهده داشت .

8-           نام یونانی شهر پارسه یا تخت جمشید است . پارس ، نام عمومی سرزمینی شد که بعدها به نام فارس تغییر یافت . این نام بعد ها به تمام مملکت ایران گفته شد .

9-            نام این سردار ایرانی را سپیتریدات یا سیتردات هم نوشته اند . این سردار ایرانی در جنگ گرانیک رو در روی اسکندر مقدونی جنگید و در جنگ تن به تن ، چنان ضربه ای بر سر اسکندر مقدونی زد که کلاهخود او را شکافت و از شانه اسکندر گذشت .   در این نبرد ، یک بار اسکندر مقدونی مرگ را به چشم خود دید . گفته شده است که سپهر داد ، داماد داریوش و والی یکی از ولایات ایران بود .

10-   هنگامی که اسکندر به نزدیکی شهر تخت جمشید رسید ، نامه ای از طرف تیرداد به او تحویل شد . تیرداد، خزانه دار پایتخت هخامنشی   بود . او در این نامه نوشته بود: « چون مردم شنیده اند که اسکندر به زودی وارد شهر می شود می خواهند خزانه را غارت کنند . » بنابراین توصیه کرده بود که اسکندر زود تر بیاید و خزانه را تحویل بگیرد و بر ایران پادشاهی کند !        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 21:40  توسط امید بهمنی  |