مهمانی شام
لیندی غرولند کنان وارد اداره ی ثبت احوال شد ، واز هفتاد پله که همچون سدی عظیم دربرابرش قدرت نمایی میکردند ،با پاهای کوتاه و مربعی شکل که در کفشی پاشنه بلند بود بالا رفت تا به طبقه ی ششم رسید .او ابتدا مانند موش صحرایی اندکی خم شد و از سوراخ کلید در به داخل نگاه کرد تا اگر ارباب رجوعی داخل بود فورا پا به فرار بگذارد،ولی خوشبختانه کسی در آن جا جز چند همکار مرد او که خود را با پیراهن پشمی ، شلوار مشکی و کفش های چرمی واکس نشده آراسته بودند.
لیندی ابتدا چشم های آبی خود را از فرط حالت خواب آلودگی مالید، و موهای کوتاه بلوند خود را مرتب کرد و بامتانت و وقار وارد اتاق 65 شد.لیندی به همه سلام داد وبا حالت مغرورانه ای که البته همه میدانستند که خود را گرفته است قدم قدم به طرف میز خود رفت و فورا بر صندلی چرخداری که فنرش دیروز پریده بود نشست،و صدای جیر جیری بوجود آورد که گوش همگان آزرده شد، ولی لیندی توجه ی به این صدا نداشت و فقط فکر میکرد و فکر میکرد و فکر.ناگهان جرج که خشمش فوران کرده بود فریاد زد:«میشود آن صدای زیبای دلنواز را قطع کنید؟» ناگهان لیندی یکه خورد و به خود آمدو از کارش ابراز پشیمانی و درخواست بخشش کرد.
به هر صورت که بود لیندی آن روز کسل و خسته کننده را پشت سر گذاشت.او هنگام باز گشت به خانه آگهی یک نمایش را که در آن اشخاص ثروتمندی در یک میهمانی شرکت میکردند دید آن هم با لباس های فاخر و غذا های خوش مزه و خوش رنگ.
بعد از ساعتی لیندی به خانه رسید و جعبه ی پست خود را چک کرد و یکی یکی خواند: قبض آب،قبض برق، قبض گاز، عقب افتادگی اجاره ، قسط عقب مانده ی بانک و......
دیگر نمیدانست چه کار کند او به این حقیقت پی برده بود که تمام سی و پنج سال عمرش را تلف کرده است. در واقع نه کار درست و حسابی نه خانواده ای نه سرپرستی او هیچ چیز در این دنیا برای تکیه کردن به آن نداشت .
وارد خانه که شد هر کدام از لباس هایش را به طرفی پرت کرد و لباس راحتی پوشید و به رختخواب رفت تا کمی استراحت کند ولی این فکر مدام آزارش میداد که چرا؟ چرا؟ چرا؟ و چرا های دیگر او دیگر به آخر خط رسیده بود و از این زندگی سرطانی نفرت داشت ، انگار که در مردابی گیر کرده ای ولی کسی به جای کمک دارد تو را زود تر غرق میکند وتو دیگر نا امید میشوی چون کاری از دستت ساخته نیست.
ساعت ها برای لیندی به کندی میگذشت ولی چه میتوانست بکند؟
ناگهان لیندی فکری به سرش زد، دفتر تلفن کارمندان ثبت احوال را باز کرد و به شصت نفر زنگ زد و آنان را برای شام دعوت کرد.
سپس حساب بانکی خود را خالی کرد وبا تمام پس اندازش مواد اولیه ی شام مهمانی و از این قبیل را خرید وبرای مهمانی شاهانه ای آماده شد که پیش غذایش سوپ سلطنتی بود، غذای اصلیش خوک کبابی و دسرش کیک خامه ای با ذغال اخته بود که یک روز طول کشید تا همه ی این غذا ها را آماده کند.
شب مهمانی فرا رسید، ومهمان ها یکی یکی میرسیدند و با موزیک شاد میرقصیدند وخوش بودند ، ولی لیندی هنوز در آشپزخانه بود و مضطرب و نگران سوپ را سرو میکرد سپس سینی چدنی بزرگی را که مادر بزرگش به او یادگار داده بود از گنجه در آورد و کاسه ی بزرگ سوپ را در آن نهاد. سپس به سختی آن را بلند کرد و به صورت تمرین با آن در فضای خالی آشپز خانه تمرین راه رفتن کرد.
در آشپزخانه باز شد و لیندی با کاسه ی بزرگی از سوپ به بیرون آمد و با صدای بلند گفت:سوپ سفید برای همه. وبا این که حتی نصف آن افراد را، هم نمیشناخت با آن ها خوش و بش میکرد و میخندید ولی در کل از نتیجه ی کارش راضی نبود زیرا زن ها همان کت دامن و مرد ها با همان پیراهن پشمی آمده بودن و این نشان میداد که مهمانی را زیاد جدی نمیگیرند.
ولی لیندی باز هم تمام سعی خود را می کرد و پس از سرو غذای اصلی یکی از خانم ها با جرج دعوایش شد که لیندی طرف جرج را گرفت و از او حمایت کرد .ناگهان دعوا بالا گرفت و هر یک از میهمان ها عذری تراشیدند و از مهلکه فرار کردند تا این که همه رفتند.و لیندی ماند و یک دنیا کار خانه. دیگر خسته شده بودبه آشپز خانه برگشت و تکه های مثلثی کیک های خامه ای ذغال اخته راتماشا کرد که بسیار زیبا بودند ولی چه فایده چون دیگر کسی نیست که کیک هارا بخورد.
لیندی به اتاقش بازگشت و بر روی کاغذی نوشت:اینجانب لیندی پارکر......
و سپس به شیروانی خانه اش رفت و با تشویش به طنابی که از سقف آویزان بود نگاه کرد.
![[تصویر: 28839_787.jpg]](file:///E:/پروکسیما/جومونگ%20تاریخ%20ایران%20رو%20به%20یغما%20برد(حتما%20بخواند)_files/28839_787.jpg)
![[تصویر: 28835_359.jpg]](file:///E:/پروکسیما/جومونگ%20تاریخ%20ایران%20رو%20به%20یغما%20برد(حتما%20بخواند)_files/28835_359.jpg)
![[تصویر: 28838_582.jpg]](file:///E:/پروکسیما/جومونگ%20تاریخ%20ایران%20رو%20به%20یغما%20برد(حتما%20بخواند)_files/28838_582.jpg)
![[تصویر: 28837_845.jpg]](file:///E:/پروکسیما/جومونگ%20تاریخ%20ایران%20رو%20به%20یغما%20برد(حتما%20بخواند)_files/28837_845.jpg)
![[تصویر: 28836_715.jpg]](file:///E:/پروکسیما/جومونگ%20تاریخ%20ایران%20رو%20به%20یغما%20برد(حتما%20بخواند)_files/28836_715.jpg)






